خدایا ... من در کلبه تنهایی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری ... من چون تو را دارم و تو چون خودی نداری!!! حسادت - یادت رفت ...

یادت رفت ...

بی پرده بگویم ، دلم می خواهد از پشت این پرده بپرسم ؛ مگر مرده ی ما را به خانه آورده اند که اینهمه غمگین به آسمان نگاه می کنید ؟ اما می ترسم ...

حسودیم شد..
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٧
 

گاهی وقت ها ...دچار حس حسادت می شمساکت

مثل همین امروز صبح ، وقتی که از خونه به سمت اداره حرکت می کردم ، چشمم به چند تا گنجشک کوچولو افتاد که شاد و سرحال پرواز می کردند و به این طرف و اون طرف می رفتن . خیلی حسودیم شدافسوس

گنجیشکا با این که کوچیک و آسیب پذیرند ولی من بهشون حسودیم می شه ، اونا با همون دو بال کوچیکشون می تونن به جاهایی برن که من هیچ وقت نرفتم !! می تونن هرجا که دوست دارن برای خودشون لونه بسازن ، می تونن با هر کسی که دوست دارن دوست بشن ، می تونن آواز بخونن ، می تونن عشقشونو فریاد بزنن ، می تونن از بالا به همه چیز نگاه کنن ، بر عکس خیلی از ما آدما ، اونا فقط یه دشمن دارن . می تونن هر روزشون یه رنگ متفاوت باشه نه مثل .. هر روزشون مثل دیروزشون تکراری و بی مزه ،گنجشکها راحت زندگی می کنن و راحت می میمیرن !!!!! 

گنجشکها خیلی خوشبختن ..

........خوش به حالشون .....ناراحت

فکر می کنید من خیلی ابلهم ؟یول نمی دونم شاید درست فکر می کنید . گفته بودم که با بقیه فرق می کنم

راستی من امروز با کمک مهجور عزیز ،

یادم اومد که خیلی وقته نفهم شدم ناراحت

ازش ممنونم


 
comment نظرات ()