خدایا ... من در کلبه تنهایی خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری ... من چون تو را دارم و تو چون خودی نداری!!! یادت رفت ...

یادت رفت ...

بی پرده بگویم ، دلم می خواهد از پشت این پرده بپرسم ؛ مگر مرده ی ما را به خانه آورده اند که اینهمه غمگین به آسمان نگاه می کنید ؟ اما می ترسم ...

تصمیم بیهوده
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
 

ازین تصمیم بیهوده

چه چیزی قسمتم بوده

نگو با من ازین خواستن که حسرت همدمم بوده

چی فهمیدی از این گریه چی خوندی از نگاه من

نبودی تو پناه من نبودی تکیه گاه من

تو این تصمیم بیهوده نشود تکرار دلشوره

اگه حتی نگاه تو منو می خواد و مجبوره

فراموشم  شده روزی که بودم به تو وابسته

توی حرفام غم دنیاست چقدر دلگیرم و خسته

تو خواهش می کنی اما نمی تونم که برگردم

من از دست رفتم و انگار نمی بینی پر از دردم

کجای گریه های من رسیدی تو به داد من

نبودی تو برای من...

 نبودی تو به یاد من...

نبودی تو پناه من نبودی تکیه گاه من

نبودی

نبودی ...

 

غباری که از تو نشسته توی قلبم بارون چیه سیل نمیتونه بشوره ...

--------------------------------------------------------

- انگار که خودم نوشتم ... انگار که دلم میخونه ... ممنون از لهراسبی دوست داشتنی

- آه از این تقدیر بد ..

- چقدر بده حس تنفر وقتی نتونی بگی ... وقتی قبل رفتنش نگی و این حس برای همیشه تو دل خودت بمونه و دیگه نشه که بگی 

- چند سال چند سال بیهوده چند قرن ...

- ترجیح می دم راست گفته باشه 

- وقتی یه اشتباهو چندبار تکرار می کنی یعنی خیلی خری !!!

- کاش زودتر گذر پوست به دباغ می افتاد ... خدایا می شه کمکم کنی تلافی کنم ؟؟

- صدسال تنهایی برام جذاب نبود

- اگر تنهایی نبود دوستی بی معنی می شد.. پس زنده باد تنهایی  (خودم)

- کاش می شد چندسال برگشت به عقب و جبران کرد... چقدر بد بودی و نمی دونستم ...


 
comment نظرات ()
 
مرتیکه خائن !!!
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

یا متعال

تعجببرداشت اول :

- توی صف بانک منتظرم تا نوبت بهم برسه .. یهو نگام میوفته به کارمند پشت باجه .. با اشاره بهم میگه بیا بی نوبت کارتو راه بندازم .. فکر می کنم چون مشتری بانک هستم و منو می شناسه می خواد کارم زوتر راه بیوفته می رام تا کارم انجام شه ... یه برگه میذاره جلوم و میگه شمارتونو بنویسین (؟؟؟؟؟) . مطمئن شدم نیتش کاملا خداپسندانه (!!!!!!!!) بوده مرتیکه زن و بچه دارِ خائن !!!

 

تعجببرداشت دوم :

- درحالی که خیس بارون شدم (هرچند خیلی لذت بخشه) با قیافه ساده و بدون آرایش بی توجه به اطرافم قصد دارم تاکسی بگیرم ... تاکسی ها یکی یکی وییییژ ویییژ از جلوم رد می شن حق دارن(!!!!!) فقط دربست کار می کنن ... همین موقع یه پراید که شخص جاافتاده ای رانندش هست برام نگه می داره ، از روی ناچاری و عجله سوار می شم . راننده شروع می کنه به صحبت : «.. دیدم خیلی خسته ای گفتم سوارت کنم ... شما هم مثه من از سر کار که برمی گردین خسته این ... تا مجردین دارین پولا رو جمع می کنین دیگه ... کجا می رید یعنی مسیر بعدتون کجاست... » همینطور یدم زررر می زنه منم بی تفاوت بیرونو نگاه می کنم یعنی خفه شو اگر دلت بحالم سوخت پس واسه چی می خوای ل.ا.س بزنی مرتیکه زن و بچه دارِ خائن !!!؟

 

تعجببرداشت سوم :

واسه مسیر بعدی دست تکون می دام اینبار یه تاکسی که انگاری وظیفه شناسه جلوی پام می ایسته ... سوار می شم و سلام می دم . ... راننده یه نگاهِ کثیف بهم می ندازه و میگه سلاااااام .. مسافر خودمی ... ادکلنت چیه خیلی بوش خوبه ... بعد از ... کجا می ری برسونمت ؟!!! پیر مرد خرفت اینقد بد نگام کرد که ترسیدم با این نگاه کثیفش .... مرتیکه زن و بچه دارِ خائن !!!

.

.

هر روز و هر روز این برداشتا ادامه داره ... اوایل فکر می کردم شاید اشکال از منه ...هرچقدر می رفتم جلو آینه و به خودم نگاه می کردم به جواب نمی رسیدم که من که سعی کردم ساده بپوشم و ساده بگردم چی باعث شده اینقدر Zoom in بشم واسه این جماعت لجن به جایی نمی رسیدم تا اینکه فهمیدم ایراد از من نیست ایراد دل مریض آدمای کثیفیه که مثه آب خوردن خیانت می کنن سبز.

به کی میشه اعتماد کرد ؟...

تو این جماعت جذامی ... هنوز آدم سالم پیدا می شه ...؟...

 

----------------------------------------------------

-         خدا کجایی دلم تنگه برات ...

-        ببار بارون ...

-         یکبار تو ای عشق من از عقل میندیش .... بگذار که دل حل کند این مشغله ها را ...

-         دیزاین پترن سخته اما من می تونم !

-         یکی که زندگی بود حالا دیگه مُرد.


 
comment نظرات ()
 
مرتیکه خائن !!!
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠
 

یا متعال

تعجببرداشت اول :

- توی صف بانک منتظرم تا نوبت بهم برسه .. یهو نگام میوفته به کارمند پشت باجه .. با اشاره بهم میگه بیا بی نوبت کارتو راه بندازم .. فکر می کنم چون مشتری بانک هستم و منو می شناسه می خواد کارم زوتر راه بیوفته می رام تا کارم انجام شه ... یه برگه میذاره جلوم و میگه شمارتونو بنویسین (؟؟؟؟؟) . مطمئن شدم نیتش کاملا خداپسندانه (!!!!!!!!) بوده مرتیکه زن و بچه دارِ خائن !!!

 

تعجببرداشت دوم :

- درحالی که خیس بارون شدم (هرچند خیلی لذت بخشه) با قیافه ساده و بدون آرایش بی توجه به اطرافم قصد دارم تاکسی بگیرم ... تاکسی ها یکی یکی وییییژ ویییژ از جلوم رد می شن حق دارن(!!!!!) فقط دربست کار می کنن ... همین موقع یه پراید که شخص جاافتاده ای رانندش هست برام نگه می داره ، از روی ناچاری و عجله سوار می شم . راننده شروع می کنه به صحبت : «.. دیدم خیلی خسته ای گفتم سوارت کنم ... شما هم مثه من از سر کار که برمی گردین خسته این ... تا مجردین دارین پولا رو جمع می کنین دیگه ... کجا می رید یعنی مسیر بعدتون کجاست... » همینطور یدم زررر می زنه منم بی تفاوت بیرونو نگاه می کنم یعنی خفه شو اگر دلت بحالم سوخت پس واسه چی می خوای ل.ا.س بزنی مرتیکه زن و بچه دارِ خائن !!!؟

 

تعجببرداشت سوم :

واسه مسیر بعدی دست تکون می دام اینبار یه تاکسی که انگاری وظیفه شناسه جلوی پام می ایسته ... سوار می شم و سلام می دم . ... راننده یه نگاهِ کثیف بهم می ندازه و میگه سلاااااام .. مسافر خودمی ... ادکلنت چیه خیلی بوش خوبه ... بعد از ... کجا می ری برسونمت ؟!!! پیر مرد خرفت اینقد بد نگام کرد که ترسیدم با این نگاه کثیفش .... مرتیکه زن و بچه دارِ خائن !!!

.

.

هر روز و هر روز این برداشتا ادامه داره ... اوایل فکر می کردم شاید اشکال از منه ...هرچقدر می رفتم جلو آینه و به خودم نگاه می کردم به جواب نمی رسیدم که من که سعی کردم ساده بپوشم و ساده بگردم چی باعث شده اینقدر Zoom in بشم واسه این جماعت لجن به جایی نمی رسیدم تا اینکه فهمیدم ایراد از من نیست ایراد دل مریض آدمای کثیفیه که مثه آب خوردن خیانت می کنن سبز.

به کی میشه اعتماد کرد ؟...

تو این جماعت جذامی ... هنوز آدم سالم پیدا می شه ...؟...

 

----------------------------------------------------

-         خدا کجایی دلم تنگه برات ...

-        ببار بارون ...

-         یکبار تو ای عشق من از عقل میندیش .... بگذار که دل حل کند این مشغله ها را ...

-         دیزاین پترن سخته اما من می تونم !

-         یکی که زندگی بود حالا دیگه مُرد.


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
 

**یا حی یا قیوم **

با این که زندگی باهام خوب تا نکرد

نبودنت تو رو از من جدا نکرد

حیرون کوچه ها دنبال کی برم

چون بعد تو فقط فکرمقصرم

از لابلای لحظه های تلخ و غمگینم

توو  روز روشن اینهمه تاریکی می بینم ...

با اینکه از هر لحظه ی آینده بیزارم

با این همه بازم به این آینده شک دارم

این بدبیاریا تقصیر من نبود

این که تو هم بری تقدیر من نبود

این حال و روزمه از غصه تب کنم ..

هر روزم این شده روزا رو شب کنم

------------------------------------------------------------------

من و ... کتاب کیمیاگر و  کلاس ASP دات نت و  روزه داری و خواب . همین.

 

 


 
comment نظرات ()
 
بودن یا نبودن
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
 

تو را گم می کنم هر روز

             و پیدا می کنم هر شب

بدین سان خواب ها را

                با تو زیبا می کنم هر شب ...

------------------------

- به من بفهمون کجای سرنوشتم دارم می رم جهنم یا راهی بهشتم ؟.....


 
comment نظرات ()
 
کیش و مات
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠
 

یا متعال

اول به خدای خوبم :

ببخش که من انسان هستم از نوع نسیان ...و گاهی فراموش می کنم ولی خدایا تو خودت بهتر می دونی که از سر جهله نه عناد و سرکشی ... با این حال همیشه امیداورِ لطف و بخشش تو هستم . خوشحالم که وقتی هیچکس نیست توهستی و تو همه کسی ...

دوم برای التیام قلب آزردم ...

این روزا با اینکه سخت مشغول امتحانا هستم ولی یه فکرایی و تکرار یه سری خاطراتی مدام تو ذهنم وول می خوره و آرامشمو بهم می زنه .. فکرایی که به شدت آزارم می ده .. یاد کسی که اصلا دلم نمی خواد یادش بیفتم

اعتراف می کنم (.... حذف شد) خنده داره چیزایی تو ذهمنمه که حتی از بازگو کردنش برای خودمم می ترسم ..

گاهی فکر می کنم کاش می شد یه دستگاهی اختراع می شد که بشه باهاش ذهن شلوغتو خلوت کنی که بتونی فکرای مزاحمو با اون دستگاه از ذهنت خارج کنی ... که مثل این چند ماهه من مدام سردرد نداشته باشی و شبا کابوس نبینی .

یادمه قبلنا یه جایی خونده بودم مدت زمانی که طول می کشه که یه وابستگی عاطفی از بین بره بسته به شدت روابط بین 2 تا 6 ماهه .

و من فکر می کردم سرٍ شش ماه همه چی فراموش می شه و راحت .. الان 9 ماهه که حتی یه شب هم راحت نبودم . با اینکه حس می کنم اون راحت داره زندگیشو می کنه و تنها کسی که داره عذاب می کشه خودمم ...

×××اینایی که گفتم معنیش این نیست که من هنوز دوستش دارم یا منتظرش هستم نه... حتی دلم نم خواد ببینمش ×××

فقط :

زجرم می ده این خاطرات و

...

کاش بره از یادم اون صداتو ... عذابم می ده... عذابم می ده

--

می دونم سخت جوون می دم با اینکه اینو فهمیدم

ولی خسته شدم بسکه دلم رنجید و خندیدم

تو خوب و من بدِ عالم ازین حس تو خوشحالم

تو این حال و هوای عشق به جون تو بدٍ حالم...

واسه ایکه خیلی چیزا بمونن باید نباشه

گاهی ماهی واسه بودن باید از آب جدا شه

گاهی هم باید بمیری تا که یه زندگی نو شه

بهتره گلی نباشه تا باغ گلا درو شه...

-------------------------------------

وقتایی که بیشتر احساس تنهایی می کنم دوست دارم یه سری به انقلاب و کتاب فروشی هاش بزنم درست مثل دیروز . کتاب "نامه های عاشقانه یک پیامبر " که توش نامه های جبران خلیل جبران  برای عشقش نوشته شده رو گرفتم و تو راه برگشت خیلی شو خوندم . خیلی واسم لذت بخش بود پر از احساس بود .. کتابای دیگه ای هم گرفتم ولی این یکیو ازهمه بیشتر دوست دارم .

×××××××××××××××

دوست عزیزم نویسنده آسمونی وبلاگ بی نشون که همیشه پاکی و مهربونی بودن رو برام تداعی می کنی از اینکه هستی خیلی خوشحالم . امیدوارم همیشه بمونی

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
تردید
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

غرورم گرانبهاترین چیزی هست که دارم

حاضر نیستم ارزون بفروشمش

بی خیال

بی ...........خیییییییییییییییییییییییییییییال

خوبی

بدی

سالمی

مریضی

خوشحالی

غمگینی ...

بی خیال هرچی هستی و نیستی

مهم نیست

فرقی نداره واسم!

...

خسته ام خستم کرده این روزگار....

دیگر از دستِ کلماتِ دلباخته‌ی من
هیچ ترانه‌ی تلخی ساخته نیست

 

یکی که روحشم خبر نداره ای تو اون روحش که مدام تو روحمه!!!!!!

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
 

هم بی‌قرارِ نرفتن خویش وُ
هم بی‌تو نماندن از این پایِ بسته، خسته‌ام!


همه رفته‌اند
پشتِ پرده‌های باد پنهان شده‌اند
فقط او که از خوابِ گریه باز آمده است
خبر از تشنگی‌های دریا دارد!


هوا مبهم است هنوز
من شمارشِ ستارگان رفته از این‌جا را
از یاد برده‌ام
من رازِ رفتن و طعم ترانه را،
آواز آشنای آدمی،
خلوتِ دلبخواهِ دریا، کودکی، کوچه، گفت و گو ...
و اسامی کوچک آن همه دوست!


حالا برو
برگرد خانه‌ی همان ... مثل همیشه دور
تمام شد
دیگر از دستِ کلماتِ دلباخته‌ی من
هیچ ترانه‌ی تلخی ساخته نیست...

 

سید علی صالحی

 

 

پ.ن :

- یکی که روحشم خبر نداره ، ای ... به روحش ، که مدام تو روحمه !!


 
comment نظرات ()
 
یاد تو مثل آتیشه مثل تنوره ...
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
 

غباری که از تو نشسته روی قلبم

بارون چیه سیل نمی تونه بشوره

زخم که نه جدایی از تو دلخراشه

یاد تو مثل خوره مثل بوف کوره ...

یاد تو ...

یاد تو ...

یاد تو ...

یاد نفرت انگیز تو .... کاش فکرتم مثل خودت می رفت ...

 

 پرم ...

از احساسات منفی.... از احساسات بد

 از افکار منفی ... از افکار بد

....از غصه پرم

...

 

اشکایی که بی هوا رو گونه هام میریزه

دلی که از همه ی خاطره ها لبریزه

حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره

بی خیال حرفایی که تو دلم جامونده

بی خیال قلبی که اینمه تنها مونده

 

آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه

واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه

مثه تنهایی می مونه با تو همسفر شدن (]i 'id o,nvl fi ygx ;vnk htjhnl ) ----->

توی شهر عاشقی ...

 

 (هرجا چراغی روشنه از ترس تنها موندنه)

* یه اتفاق خوب برای دو تا آدم خوب خوشحالم کرد

* * * متأسفام برای خودم که تو چه دورانی جوانی می کنم ... (پیر شدم پیر تو ای جوونی)

* * * *  فتگوهایی که مجبور به شنیدنش بودم :

اولی : راستی چه خبر ؟ الان با کی هستی ؟

دومی : من هنوز با علی هستم اون خیلی خوبه ..خیلی عالیه .. ۵ ساله (!!!!) با همیم اما خانودش راضی نمیشن با هم ازدواج کنیم ... علی میگه شاید برای همیشه مثله دو تا دوست بمونیم ...

اولی : این عسکو ببین این عکس نیما هست

دومی : همون که ....

اولی : نه بابا اون که محسن بود

دومی : آهان اونکه ...

اولی : چقدر خنگی تو اون سعیده ... هنوزم تو خماریه طفلی

دومی : دیگه فهمیدم همونی که ....

اولی : میگم خنگی نگو نه !! اه اون کریم بود که الان معتاده

دومی : ...

اولی : ...

دومی : ...

اولی : ...

دومی : ...

اولی : ...

.

.

.

این گفتگو تا رسیدن به مقصد ادامه پیدا می کنه ...سبز


برام سؤال شد که صبر دومی اونو به نتیجه می رسونه  ؟؟

سؤال شد که بی صبریه دومی اونو به اینجا کشونده ؟ ...

متأسفم فقط همین.

 

 چه حس بدی نسبت به زندگی پیدا کردم ... کاش می شد به دوران کودکی برگشت به موقعی که فقط می خندیدم و شادی می کردم ... به وقتایی که کمتر می دونستم ... ندونستن و نفهمیدن یه موقعایی نعمته...

* * * * یه نفر که که شاید روحشم خبر نداشته باشه ... ای ... به روحش !! که مدام تو روحمه !!


 
comment نظرات ()
 
چند روزه ...
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩
 

به گوشت می رسه روزی

که بعد از تو چی شد حالم ...

چجوری گریه می کردم  ...که از تو دست بردارم

نشد گریه کنم پیشت

نخواستم بد شه رفتارم

نمی خواستم بفهمی تو

که من طاقت نمیارم

دلم واسه خودم می سوخت برای قلب درگیرم

یه روز تو خنده هات گفتی ..تو می مونی و من می رم ....

سرم را گرم می کردم که از یادم بره این غم

ولی بازم شبا تا صبح تورو تو خواب می دیدم

نمی دونستی اینها را چرا باید می فهمیدی

منو دیدی ولی یکبار ازم چیزی نپرسیدی ...

 

نقطه سر خط :

- لابلای جزوات کاردانیم دنبال جزوه مدار منطقی میگشتم که بخونم واسه برنامه سازی سیستم ... خاطرات کهنه دوباره تازه شد ... دستخط ها و شعرا و ...

همی داد گویی دل من گواهی*****  که باشد مرا روزی از تو جدایی

   چنین من گمان برده بودم ولیکن ***** نه چونان که یکسو نهایی آشنایی

-- چقدر بده وقتی یه فکری سمج میشه و هرکاری می کنی از ذهنت خارج نمیشه...

---- و من کیستم ؟... جوانکی مغرور به هرآنچه هیچگاه نداشته و تو ... دریچه ای که مرا به یقین وجودم رساند ..!!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩
 

...

 

 

"بی لیاقت" ... فقط همین واژه لیاقت تو رو داره

حس تنفر رو بعد از سالها تجربه کردم ...

وقتی تمام تمرکزتو صرف خوب بودن می کنی ، وقتی تمام مدت واسه خاطر ... فرصتاتو می سوزونی و عشق می کنی از این فرصت سوزی و بعد منتظر نتیجه می شینیو می شینیو می شینی و بعد وقتش که می رسه می فهمی رکب خوردی ... و آخر سر بخاطر اونهمه پاکی سهمت یه تهمت ناپاک می شه ... اینجاست که تنفر آغاز می شه ...

همه می گن تنفر حس بدیه .. اما من می گم مدیون این حسم چون اگه نبود نمی دونستم احساساتمو با کمک چی اووووغ بزنم !!...

آره همه رو اوغ میزنم و برمی گردونم آشغالایی که به اسم عشق به خورد دلم داده شده ... تا بیشتر از این مسموم خودخواهی های وقیحانه ی یک بی لیاقت نشم...

 

 

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
وقتی...
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٩
 

وقتی از غربت ایام دلم می گیرد

مرغ امید من از شدت غم می میرد ...

دل به رویای خوش خاطره ها می بندم

باز هم خاطره ات دست مرا می گیرد ....!

 

نقطه سر خط :

- اگر با تو بودم ... به شبهای غربت که تنها نبودم ...اگر مانده بودی ...

-- چند صبح و شام دیگر مانده تا روز موعود خدای عادل !!!

---آدما ممکنه پسر باشن اما پسرا .... روز دختر مبارک(!!!!!)

---- منم از حادثه خسته

دلم گرفته ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا از آدمایی که از حیووون پست ترن ... چقدر صبوری تو که از اون بالا همه چی رو می بینی و بازم صبوری می کنی .... اما من مثه تو نیستم حتی یه ذره ... صبرم طاق شده ... کمک ..!!!

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩
 

"یا غنی"

Joz ye nafar az hichki tavagho nadashtam tavalodamo tabri bege…

Hame tabrik goftan … Joz ye nafar….

 

و اینم یه نشونه بود شاید برای ...

**تولدت مبارک خودم **

شروع 27 سالگی

کاستن..
از درون کاستن
کاسه..
کاسه ای در خود کردن
چاهی در خود زدن
چاه..
و به خویش اندر شدن
به جست و جوی خویش...
آری
هم از اینجاست
فاجعه
کاغاز میشود
به خویش اندر شدن..
و سرگردانی
در قلمرو ظلمت.


"احمد شاملو

نقطه سر خط :

- هیچی همه چی عالیه(!!!)

 

 


 
comment نظرات ()
 
حضرت دوست
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست  که آشنا سخن آشنا نگه دارد ...

 

.....

................................

......................

...................................

هیچی ...

هیچی ............... (حذف شد)

 

 

 

من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

نقطه سر خط :

- خدایا.... اگر عمر من چراگاه شیطان می شود آن را از من بگیر .

- خبر دهید به صیاد ما  که ما رفتیم ... به فکر صید دگر باشد و شکار دگر

- من دلم باز هم بارون می خواد... ببار بارون ............

- ای کاش می شد همه ی حرفایی که توی این دل بی قرار مدفون شدند رو اینجا گفت ...  دریغ و درد....


 
comment نظرات ()
 
دلم تنگ می شود ...
نویسنده : هیچ اگر سایه پذیرد ما همان سایه ی هیچیم ... - ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩
 

یا قابض

 

 

جزوه دیفرانسیلو پیش روم می ذارم تا 2-3 هفته درس نخوندنو چند ساعته جبران کنم ... سخته درکش ... فهمیدنش ... معادله رو می گم ...ولی قابل حله ..  یعنی بالاخره راهی برای حلش پیدا می کنی

اما ...

بعضی معادله ها هست که حل پذیر نیست . آره بعضی معادله ها ... مثل معادله سرنوشت آدما .. مثل معادله زندگی من ... آره  زندگی من

نیست چون درکش نمی کنم .. نیست چون نمی دونم وسطه هزار راه  تاریک بی  چراغ  کدوم سمت برم ؟ دیگه چشمام چیزی رو نمی بینه .. وقتی پایی برای رفتن نداری یه عصا لازم داری ... اما وقتی خودت عصایی تازه اول بدبختیه ...

زندگی روز به روز تلخیشو بیشتر می کنه ...

چه دردیه درد بلاتکلیفی بین عقل و دل ...

کاش ...

خدایا ...

دلم تنگ شده ...

دلم برای روزای شادم تنگ شده

روزای خوب گذشته

شادی های کودکانم کجاست ؟

من اونا رو می خوام

من سادگی های بچگیامو می خوام

من هوس یه خنده از ته دل کردم

من ...

خسته ام . خستم کرده این روزگار ...

کمکم کن ............

 

 

نقطه سر خط :

- گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتی : یک پلک نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خیال تو خواهد پرید!
من سکوت کردم!
گفتی : هیچ ستاره ای،
دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی

---- از اول هم زمینی نبودی عزیزم .. در فراقت همه اشک ریختند کاش بار آخری که خانه مان آمدی حالم بهتر بود ... اما تو دیگه نیستی ... خدا به مادرت صبر بده .

 


 
comment نظرات ()